|
" این روزها از تو چه پنهان با برگ ها آواز می خوانم "
|
Living in a state of confusion
سرگردان ام
با این همه پاییز
و بهت تشنه ی برگی
که در پریشانی شانه ات
و یر ا ن ...
و در زلال نگاه ات
مجاب می شود!
ناگزیر
با صدایی از سکوت
تا همیشه
روی برزخ دو پرتگاه
راه می روم
سرنوشت من سرودن است
قیصر امین پور
سرریز برگ
لبریز باران
گلو پر از فریاد
سینه پر سوز پرتپش
برگباران
قرار بیقراری دریا
پاییز رنگ
شاید گمان ساده ی من
شاید هجوم برده ی بغض تو
بی بهانه نبود
از پی لحظه های ابری آرام
تپش نو برگ های نور
لرزش پلک فانوس های بلور
رد هجای سرخ باران بود !
لحظه ها و ابرها
در پناه چشمان تو
آرام می گیرند.
اما نمیدانم چرا
از بغض بی بهانه و
هق هق ِ هنوز ِ تو می ترسم.
برق چشمان ات
دل آدمک را آب می کند
پیش از آنکه
سورتمه ی سفر
بربندد.
بی تو خاموش ام، شهری در شب ام
تو طلوع میکنی
من گرمای ات را از دور می چشم و شهر من بیدار می شود.
با غلغله ها، تردیدها، تلاش ها، وغلغله ی مردد تلاش ها ی اش.
دیگر هیچ چیز نمی خواهد مرا تسکین دهد.
دور از تو من شهری در شب ام ای آفتاب
و غروب ات مرا می سوزاند.
من به دنبال سحری سرگردان می گردم.
تو سخن می گویی من نمی شنوم
تو سکوت میکنی من فریاد می زنم
بامنی باخود نیستم
و بی تو خود را در نمی یابم
دیگر هیچ چیز نمی خواهد تسکین ام بدهد.
... بامداد
دورترین افق ها را نشانم می دهی
خاک کویر این همه خاموش را
غربال می کنی
به نگاهی ...
بی خواب پرده پوش
این همه شب را
بشکن.
...
این
فصل دیگری ست
که سرمایش
از درون
درک صر یح زیبایی را
پیچیده می کند. شاملو
...
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود، هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم، باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آن قدر قد کشیده که دیوار را برای برگهای جوانش
معنی کند
...
فروغ
خسته
شکسته و
دلبسته
من هستم
من هستم
من هستم
از این فریاد
تا آن فریاد
سکوتی نشسته است
لب بسته
در دره های سکوت
سرگردانم
من میدانم
من میدانم
من میدانم
جنبش شاخه ئی از جنگلی خبر می دهد
و رقص لرزان شمعی ناتوان
از سنگینی پا بر جای هزاران جار خاموش
در خاموشی نشسته ام
خسته ام
درهم شکسته ام
من دلبسته ام.
شاملو