فروغ فرخزاد
...
درخت بود و تو بودی و باد سرگردان
میان دفتر باران، مداد سرگردان
تو را كشید و مرا آفتابگردانت
میان حوصله گیج باد سرگردان
همیشه اول هر قصه آن یكی كه نبود
نه باد بود و نه تا بامداد سرگردان
و آن یكی همه ی بود قصه بود و در او
هزار و یك شبِ بی شهرزاد سرگردان
تمام قصه همین بود راست می گفتی :
تو باد بودی و من در مباد سرگردان...
درخت كوچك تنها به باد عاشق بود
و باد بی سر و سامان
و باد سرگردان
تمام قصه همین بود، راست می گفتی!
محمد حسین بهرامیان
... Infatuation
چو آمدی بهار شد ...
Wishful thinking/ Wistful Sigh
... The harmonious fantasy cycle
نگاهت
در هجوم تیره ی ابرها
رد گرفته ی ماه راروشن می کند
بی تابی ایستگاه رفتن را
بهت چمدانی تنگ
در آغوش فشرده است
التهاب آینه را
بنای باید و باران
دستهایت
آستین آخرین شیهه ی دودها را
رها کرده
در طرح قصه ی بلند
صدایت
در سینه غافلگیرم می کند
نامت
تا آخرین ستاره
تا شهرزاد شب
... Emotional blackmail
اگر بگويم بيا
تو مي خندي!
اگر بگويم بيا تا باران بيايد.
تو باز هم مي خندي!
اگر بگويم بيا تا گل ها بخندند.
تو بیشتر مي خندي!
من کم کم به تمام آرزوهايم ميرسم.
همه میدانند
همه میدانند
که من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند، اما من وتو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم ...
سكوت،
سرشار از سخنان ناگفته است؛
از حركات ناكرده،
اعتراف به عشقهای نهان
و شگفتیهای بر زبان نیامده.
در این سكوت،
حقیقت ما نهفته است.
حقیقت تو
و من. مارگوت بیکل / ترجمه شاملو
اگرکه بیهده زیباست شب
برای که زیباست شب
برای چه زیباست؟
... شاملو
و اکنون سپیدهدمی که شعلهی چراغ مرا
در طاقچه بیرنگ میکند
تا مرغکان بومیِ رنگ را
در بوتههای قالی از سکوت خواب برانگیزد،
پنداری آفتابی است
که به آشتی
در خون من طالع میشود.
... شاملو
Unbridle unbraids / unbridled horses
Undesired / unflagging underdogs
آسوده
آشوبـ ابر است
تا بهتـ باران جیوه،
اشک هایت را بشوی
تا خوابـ آشفته،
پلکـ توسنـ سپیده
از سویـ آینه رم نخواهد کرد!
پ.ن: Underdog مسابقه دهنده یا تیمی ست که انتظار نمی رود در مسابقه پیروز شود . متضاد Favourite
Firey Stars / Blossoming Sky
نگاهت
رو یای ابری ترین
اردیبهشت را
به طرح شکوفه و شبنم
دامن می زند
شب را
به آواز باران
بر گذرگاه ستاره ای
بیقرار .
Butterfly N Buttercups / Butterfly Bushes
Buddleia Davidii / Dogwoods R Comaceae
Ranunculus Ranunculanceae
گل ها
با نوازش نسیم
می رقصند
کمانچه
به آوای آتشین
ضرب- آهنگ تپیدن دل ها
طبل طبل- شوق طلوع بهار .
Variation / Variegate / Variegated Cutworm
Variegated Horsetail / Variegated Tinamou
به چه می اندیشی
اقیانوس و قایق و رویا
شاخه ی زیتون و پاروها !
آبی و سپید و زرد و سیاه
به دیده بانی گل مریم
با گلبرگ های کاغذی !
یا پرنده های آفتاب گردان
که سایه بانی چو ابر می سازند
تا زیر آفتاب نسو زی !
یا که از خود در شگفتی
که چرا از فکر شکارشان
رها نمی شوی!
پ.ن: پرندگان سایه بان ساز ایده ای برگرفته از یکی از داستانهای گابریل گارسیا مارکز است.
Undulatory Theory / Undulation / Vaudeville
فردا
پر شقایقی ست
نه مات شبنم و
نه پروای کیش
که پروانه ای ست
پری وار
نازنین
Book ... Pentatonic ... Open
ابر واژه
طرح باران
همدست
شور شعر بامدادی ...
و زلال
و ظریف
همچون پاکی اشک
...
Living in a state of confusion Contemplating phrases
سرگردانم
در پرسه های پریشان
و تار هق هقی بنفش
در پرده های سرخ گاه تپش
گام خاکسترین ابر
زیر شعله آواز می دمد
در پلک سایه روشن بیدار خوابی اش
در ازدحام بن بست پیچ و کج
فانوس سر در هجوم باد
پارو به سینه ی شب مرداب می کشد
در بی نشانی آواز آب
نیلوفر کبود
در سایه ی نگاه ماه
سرمه ی پرواز می برد.
کاش یادت نرود
گلدانها را آب بدهی
و آن همه
رفاقتی که رشته ایم
هنگام برف
به پنبه نشانی
سرریز برگ
لبریز باران
گلو پر از فریاد
سینه پر سوز پرتپش
برگباران
قرار بیقراری دریا
پاییز رنگ
شاید گمان ساده ی من
شاید هجوم برده ی بغض تو
بی بهانه نبود
از پی لحظه های ابری آرام
تپش نو برگ های نور
لرزش پلک فانوس های بلور
رد هجای سرخ باران بود !
لحظه ها و ابرها
در پناه چشمان تو
آرام می گیرند.
اما نمیدانم چرا
از بغض بی بهانه و
هق هق ِ هنوز ِ تو می ترسم.
کیستی تو
که گرد آتش می چرخی !
تا با نگاه تو
شعله برقصد !
و از دستان تو
خورشید بیدار شود
خنده کند ... بدمد.
برق چشمانت
دل آدمک را آب می کند
پیش از آنکه
سورتمه ی سفر
بربندد.
بی تو خاموش ام، شهری در شب ام
تو طلوع میکنی
من گرمای ات را از دور می چشم و شهر من بیدار می شود.
با غلغله ها، تردیدها، تلاش ها، وغلغله ی مردد تلاش ها ی اش.
دیگر هیچ چیز نمی خواهد مرا تسکین دهد.
دور از تو من شهری در شب ام ای آفتاب
و غروب ات مرا می سوزاند.
من به دنبال سحری سرگردان می گردم.
تو سخن می گویی من نمی شنوم
تو سکوت میکنی من فریاد می زنم
بامنی باخود نیستم
و بی تو خود را در نمی یابم
دیگر هیچ چیز نمی خواهد تسکین ام بدهد.
... بامداد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
...
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف، زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم.
...
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ...
بامداد
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرف ات را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست های ات با دستان من آشناست.
... شاملو
وقتی که هاشور دستان تو
قندیل دستان مرا ویرایش می کرد
و در گودی آبی اش فرو می شد
چشمان خسته ات
و رها نمی شد
و تو می خندیدی به دستان من
یادت هست!؟
صدایی صندلی های کهنه را
به سمت دریا می خواند
وما گرد آتش می چرخیدیم
که در میان مردمان تو
شعله برقصد!
و در دستان تو
خورشید بیدار شود
خنده کند ... بدمد.
دورترین افق ها را نشانم می دهی
خاک کویر این همه خاموش را
غربال می کنی
به نگاهی ...
بی خواب پرده پوش
این همه شب را
بشکن.
...
میان خورشیدهای همیشه
زیبایی ی تو
لنگری ست ـ
خورشیدی که
از سپیده دم همه ستارگان
بی نیازم می کند.
شاملو
...
...
این
فصل دیگری ست
که سرمایش
از درون
درک صر یح زیبایی را
پیچیده می کند. شاملو
...